مث خستگی مفرد در یک کارگاه و کارهای روزمره تکراری/
مث سر گردانی یک فرقون در میان گازهای یک کپسول co2/
روزنه های بی نور که گرفتندشان خاکسترها/
دود غلیظ فروردین یک پیرمرد خسته ای که انگار پانصدو یکمین سر سردر گم است...
و شاید هم مثل صدایی که بی صدا ازادی را فریاد میزند
چطوری پسر خاله ؟مث یه پک عمیق به یه سیگار واسه یه خسته از راه ...
خسته ایم...خسته
مثل خستگی ازتکرار این زندگیه...ت....
کلا به ت...مم
سری به جای سری ادعای تن می کرد ...
اینا مثلش نیست...خودشه...اصله اصل...
شاید هم مث اصل...
وسط یه ضربدرم خونه بدوش و خستهتوی چهارراهی که از چهار طرف بن بست.../
یا من و تویی که مات موندیم به این زندگی...
چشم هایمان ترکید از این همه تعجب...
مث خبر له شدن یه انگشت !
مثل یه سردرد از سردرگمی این روزها
میگرن به ما گفته...زکی!
ااا پسر خاله که خسته نمی شه .! نباید خسته بشی ... این یه دستوره .
زیاد تلاش میکنیم خو نمیشه...
جواب من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم جواب شما...
فردا...نمیدونم..فعلا که اره..شاید یه روزی نه...
گاهی خستگی چنان میکوبدم تو تختخواب ..که بجای بالش سرم محکم میخوره به دیواره اونور بالش..اونوقت عزا میگیرم که چه جوری برم تا آشپز خونه و یه مسکن سردرد کوفت کنم ...
آپم رفیق
این روزها همه پیرمردها خسته اند.شما چطور؟
خسته ام از همه خسته از دنیا...آسمان بشنو از قلب من این صدا...
می گم فرشاد تو پر پر بشی چه شکلی می شی ؟
شدم...مگه ندیدی!
دود غلیظ فروردین خستت کرده پیرمرد. رفته تو سینت بدش بیرون
واقعا..عجیب میگذره و تموم میشه....خیلی زود..خیلی دیر میشه...
:) کلاف سر در گم زندگی ام می شکافم
ای وای...ای وای...ای وای...!!پانصد سر را ما رقم زدیم!!
ای وای...
با قطاری که زوزه میکشد.از تنهایی...
و میلرزد همه جا...
...پستات بی حرفی می طلبه!
.../
آ اااااا هیچی / بی خیال
به اندازه ی تمام عشق های روزمره و متنوعبه اندازه ی عشقهایی که بهشان نرسیدیدیمبه اندازه تمام چراغ های هرزه ی چشمک زن خیابانی...
این یکمین ادامه دارد اانگار
درود
کجایی؟
تو روح هر چی جاعل امضاس!!!
گورِ باباش.
اوهوممتفاوت باشید اما بدون جلب توجه متفاوت باشید...
و این دور تسلسل پوچ روزمرگی هامان
و شاید هم مثل صدایی که بی صدا ازادی را فریاد میزند
چطوری پسر خاله ؟
مث یه پک عمیق به یه سیگار واسه یه خسته از راه ...
خسته ایم...
خسته
مثل خستگی ازتکرار این زندگیه...ت....
کلا به ت...مم
سری به جای سری ادعای تن می کرد ...
اینا مثلش نیست...خودشه...اصله اصل...
شاید هم مث اصل...
وسط یه ضربدرم خونه بدوش و خسته
توی چهارراهی که از چهار طرف بن بست.../
یا من و تویی که مات موندیم به این زندگی...
چشم هایمان ترکید از این همه تعجب...
مث خبر له شدن یه انگشت !
مثل یه سردرد از سردرگمی این روزها
میگرن به ما گفته...زکی!
ااا پسر خاله که خسته نمی شه .! نباید خسته بشی ... این یه دستوره .
زیاد تلاش میکنیم خو نمیشه...
جواب من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم جواب شما...
فردا...نمیدونم..فعلا که اره..شاید یه روزی نه...
گاهی خستگی چنان میکوبدم تو تختخواب ..که بجای بالش سرم محکم میخوره به دیواره اونور بالش..اونوقت عزا میگیرم که چه جوری برم تا آشپز خونه و یه مسکن سردرد کوفت کنم ...
آپم رفیق
این روزها همه پیرمردها خسته اند.شما چطور؟
خسته ام از همه خسته از دنیا...
آسمان بشنو از قلب من این صدا...
می گم فرشاد تو پر پر بشی چه شکلی می شی ؟
شدم...مگه ندیدی!
دود غلیظ فروردین خستت کرده پیرمرد. رفته تو سینت بدش بیرون
واقعا..عجیب میگذره و تموم میشه....
خیلی زود..خیلی دیر میشه...
:) کلاف سر در گم زندگی ام می شکافم
ای وای...
ای وای...
ای وای...!!
پانصد سر را ما رقم زدیم!!
ای وای...
با قطاری که زوزه میکشد.از تنهایی...
و میلرزد همه جا...
...
پستات بی حرفی می طلبه!
.../
آ اااااا
هیچی / بی خیال
به اندازه ی تمام عشق های روزمره و متنوع
به اندازه ی عشقهایی که بهشان نرسیدیدیم
به اندازه تمام چراغ های هرزه ی چشمک زن خیابانی...
این یکمین ادامه دارد اانگار
درود
کجایی؟
تو روح هر چی جاعل امضاس!!!
گورِ باباش.
اوهوم
متفاوت باشید اما بدون جلب توجه متفاوت باشید...
و این دور تسلسل پوچ روزمرگی هامان